3 ماه و 2 روز
سلام حبه کوچک شیرین این روزها به سرعت برق و باد سال ٩٢ را با خود می برد .امسال سال زیبایی بود ، سال حلول تو در من سال با تویی ، و از تو لبریز شدن و آنگاه تو را زادن و تو را داشتن .... همه این چیزهای خوب امسال اتفاق افتاد و من شاکرم ، شاکر آن قدرت بزرگ لا یزال. تو روز به روز بزرگتر میشی پسر گل من کم کم دیگه توی اون تخت کنار تختی جا نمی شی و باید فکر دیگری کرد برای خوابیدن شبهایت فرشته معصوم من ... امسال دعا می کنم برای همه چشم انتظارانی که آرزو دارند سال های نو خود را با فرشته ای در آغوش آغاز کنند برای همه اونایی که دوست دارند مادر باشند ..... شاید این دیگه اخرین پست های من باشه توی این روزهای پایانی سال . امسال عید رو قراره سال تحو...
عضو کوچک این خانه
این روزها بزرگ تر میشوی فرشته مهربان من این روزها صدای تو در خانه می پیچد ، صدای دست و پا زدن ها و بازی کردن ها و ذوق کردنها و بلند خندیدن هایت این روزها خانه غرق لطف است با تو و بوی خوش تو و تو عضو کئچک این خانه هستی .وقتی وسط هال می خوابی حس عجیبی دارم آن هنگام که می بینمت آرام گرفته ای زیر لب زمزمه می کنم خدایا برایم حفظش کن .... ...
شیرین کاری با بالش
سلام به روی ماهت بهشت من هر روز که می گذره و تو میلیمتر میلیمتر بزرگتر و باهوش تر میشی کارهای جدیدی می کنی که من با نگاه کردن به هر کدومشون یک دل سیر لذت می برم و اما بگم از این کار با نمک ات که یه دونه بالش داری هلالی شکل هستش که عاشق اونی دستاتو می کنی زیر دولبه بالش م هی می کشی بالا و بازی می کنی اولا فکر می کردن دشتت اون زیر گیر می کنه می آوردم برات بیرون و تو نق می زدی حالا فهیمدم می خوای دستت اون زیر بمونه که بازی کنی الهی فدات شم اینقدر خوشمزه ای ... تازه اینکه پستونک تو هی می دی بیرون بعد با لبه بالشه می دی میره توی دعنت دوباره وای اگه می تونستم اینجا ازت فیلم بزارم نمی دونی چه صحنه بی نظیریه عزیزم خلاصه یه وقت میشه 1 ساعت با این...
طاها مرد مسلمان - ختنه - 2 ماه و 20 روزگی
سلام پسر کوچولوی معصوم و مظلوم من عزیزم امروز قرار بود که کار سختی انجام بدیم، خوب باید تورو می بردیم و ختنه می کردیم و می دونستم هرچه کوچولوتر باشی راحت تری .راستش حمید اصلا دوست نداشت بریم یعنی دلش نمی اومد ولی من اصرار کردم که بریم و زودتر راحت شی این بود که ساعت 1 بیمارستان لاله از دکتر صالح پور وقت گرفتیم و بردیمت .قبل تو یه یه نوزاد 20 روزه رو بردن و اوردن و اصلا گریه نکرد کمی خیالم راحت شد توی دلم غوغا بود اما به روی خدم نمی اوردم به خاطری که حمید استرس نگیره .چون توی اینجور مواقع بحرانی صبرش کمه من گاهی خیلی احساس تنهایی می کنم چون هم مجبورم خودمو دلداری بدم هم شرایط بحرانی رو تاب بیارم هم به اون دلداری بدم خیلی کارم سخت میشه و...
هدیه خان دایی و زی زی
خوب عزیزم دایی جونت و زی زی جون خیلی دوستت دارند و این سری برات این چیزای خوشگل مشگل خریدن این لباس ها رولان هستند که مامانت عاشقشه این کفش هام خیلی نازن . دستشون درد نکنه .عکسشو می زارم که بزرگ شدی ببینی چه چیزای قشنگی داشتی یکی یه دونه من . ...
خزیدهای عید بابا حمید برای طاها
بگم برات جون دلم که بابا حمیدت خیلی ذوق داشت برای عیدت خرید کنه و لباس بگیره ولی از اونجا که تو کوچولوی نحیف رو نمیشه بیرون برد قرار شد خودش بره میلاد نور تنهایی ببینه می تونه چیزی بخره . که این لباس ها و کلاه رو برات پسندیده بود .البته پیراهن و کلاه برات بزرگ هست بمونه برای بعدن هات . ...
فرشته در خواب
پیشی موچولو
عاشقتممممممممممممممممم عاشق این صحنه هه که شیر می خوری مالیده میشه به سیبیلات و دهنت عین که پیشی کوچولو ... ...
نویسنده :
مامي غزل
11:26
مشت
باز از اون لحظه ها که عاشقشم شکار کردم باز همون جوری خیره شدی به مشت کوچولوی خودت اخه چقدر دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم طاها نمکی : ...
نویسنده :
مامي غزل
11:20












